اي آفتاب ب شب مبتلا خداحافظ
غريب واژه دير آشنا خداحافظ
ب قله ات نرسانيد بخت کوتاهم
بلند پايه بالا بلا خداحافظ
تو ابتداي خوش ماجراي من بودي
اي انتهاي بد ماجرا خداحافظ
ب بسترت نرسيدند کوزه هاي عطش
سراب تفته چشمه نما خداحافظ
ميان ماندن و رفتن درنگ مي کشدم
بگو سلام بگويم و يا خداحافظ ؟
قبول مي کنم از چشمهاي معصومت
ک بي گناه تريني ولي خداحافظ  

اگر چه با تو سرشتند سرنوشت مرا
ولي ... 



تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393 | 20:57 | نویسنده : حسین |
این جا هیچکس شبیه حرفهایش نیست

این جا همیشه تر وخشک با هم میسوزند

این جا همیشه کاسه ای زیرنیم کاسه است

این جا نمیتوانی ب کسی چیزی بیاموزی همه نمیدانند وبابت

نمیدانم هایشان پول میگیرند

این جا بیدسایه اش را ب زمین میفروشد

این جا پراز دستهایست ک خسته نمیشوند از نگه داشتن نقاب

این جا بهشت را دوست دارند ولی عجیب از مرگ میترسند

این جا همه همدیگر رامیشناسند و یک غریبه فقط این جاست اسمش خداست

این جا شیطان از شیطان بودنش دست میکشد

این جا بی دینی نماد روشن فکریست

این جا هیچ وقت عوض نمیشود مگر... 


 بی ربط نوشت  

شاید برای مخاطب خاص!!! 

کاش میدانستی

برای داشتن تو

دلی را به دریا زده ام

که

از آب واهمه داشت ...



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم آبان 1393 | 20:25 | نویسنده : حسین |

میدانم بابا دو بخش است:

بخشی در صحرا و بخشی بالای نیزه...

اما اینکه عمو چند بخش است فقط بابا میداند...

السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)



تاريخ : جمعه دوم آبان 1393 | 16:33 | نویسنده : حسین |

دل مــــن پــــشت سرت کــــــاسه ی آبـــــی شـــد و ریــــــخت

کـــــی شـود پیـــــش قـــــدم هـــــای تــــــو اســــپند شـــــوم؟؟

ثانیه های بی قراری ...

نه شوق وصلی تازه

نه امید دیداری دیگر

عادت کرده ایم بگوییم که چرا نیامده ای

عادت کرده ایم بگوییم که می آیی

به این باورهای بارور نشده عادت کرده ایم



تاريخ : جمعه بیست و پنجم مهر 1393 | 18:23 | نویسنده : حسین |

چه کار کنیم تا ادم بشویم؟

نگویید چه کار کنیم

بگویید چه کار نکنیم تا ادم بشویم

(ایت الله بهجت "ره")



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مهر 1393 | 20:30 | نویسنده : حسین |
واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از روش رد بشن.

داوطلب زیاد بود . قرعه انداختند افتاد بنام یه جوون همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد!

گفت: " چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه! " بچه ها از پیرمرد بدشون اومد.

...

دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون . جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون.

همه رفتن الا پیرمرد.

گفتند: " بیا !
" گفت " نه !

شما برید! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش!

مادرش منتظره!

مرد بودن ب خدا اینا همشون مرد بودن



تاريخ : دوشنبه هفتم مهر 1393 | 21:43 | نویسنده : حسین |

یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم

یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم

یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......

فریدون مشیری



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | 17:7 | نویسنده : حسین |

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید،

کودک پس فردا،

کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد

و هنوز ، نان گندم خوب است.

و هنوز ، آب می ریزد پایین ، اسب ها می نوشند.

قطره ها در جریان،

برف بر دوش سکوت

و زمان روی ستون فقرات گل یاس

 
(سهراب سپهری)

بیگاه نوشت:

اینجا همه هر لحظه می پرسند :

(( حالت چطور است؟ ))

اما کسی یک بار از من نپرسید

(( بالت . . . ))


"استاد قيصر امين پور"



تاريخ : پنجشنبه بیستم شهریور 1393 | 12:15 | نویسنده : حسین |


یا امام رضا (ع) چند روزیست ظرف نباتمان خالی است و چای می خورم و حسرت خراسان را …


مغز نوشت!!!!

عجب زمانه بدی شده!
طعم زندگی زیبا را هم دیگر نمی توان ب آسانی چشید!
دیگر نمی شود میان آدم ها باشی و دستانت را برای دعا کردن رو ب آسمان بلند کنی!
دیگر نمی شود محبت را ب هر کس ک خواستی ارزانی دهی!
دیگر نمی شود خوب بود و دیگران با تو بد تا نکنند!
دیگر نمی شود صبر پیشه کنی وقتی ک زخم های دلت را تازه تر می کنند!
دیگر نمی شود ک نمی شود آنطور ک میخواهی زندگی کنی وقتی
ک هیچکس تو را برای خودت نمی خواهد و تنها برای نفع خودش می خواهد!

خدایــا می بینی؟! جور خوب ماندن را؟ جور زندگی کردن را؟



تاريخ : جمعه چهاردهم شهریور 1393 | 21:36 | نویسنده : حسین |

 

خدایا... من حرفی ندارم!

  فقط اینها همه" اشک" است که می ریزد...!!

 

                                                       

                                                             امیر من حسین (ع) است و چه نیکو امیری...



تاريخ : سه شنبه یازدهم شهریور 1393 | 10:29 | نویسنده : محمد |

پی نوشت:

 لابلای دلتنگی ها گم شده‌ام

دلتنگ نباش،

آنقدر گمم،

سر در گمم،

که هیچ کس نمی‌يابدم،

در نمی‌يابدم،

جز دست‌هايِ خودت!

یا مهدی ادرکنی...



تاريخ : جمعه سی و یکم مرداد 1393 | 14:15 | نویسنده : حسین |

کم نیستند شادی ها، حتی اگر بزرگ نباشند...

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان می خندیم

چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم

و چه ارزان می فروشیم لذت با هم بودن را

چه زود دیر می شود و نمیدانیم که:

فردا می آید شاید ما نباشیم!



تاريخ : جمعه بیست و سوم خرداد 1393 | 10:55 | نویسنده : حسین |

فکر می کردم قهرمان ها چهار شانه و ورزشکارند...

فکر می کردم قهرمان باید با هیولا بجنگد...

اما روزی پیرمردی را دیدم...

نه چهار شانه بود و نه ورزشکار

نه جرات مقابله با هیولا داشت و نه توانش را

اما قلبی بزرگ و قامتی برافراشته داشت...

او قهرمان بود...

او نامی ب عظمت اسم پدر داشت...

"مرحوم حسین پناهی"


 

تمــام آرامشــم را مدیـــون همان انتــظاری هستم
کـــ دیـــگر از هیــــچکس نـــــدارم ...!


تاريخ : چهارشنبه سوم اردیبهشت 1393 | 19:30 | نویسنده : حسین |
مـا بـُرون را ننگریـم و قـال را ، مـا درون را بنگـریم و حـال را ...

امیرعلی:  هرکی ریــش گـذاشت مسلمـــون نیـست،

هـــرکی پیـشونیش رو داغ کـــرد ،مــَرد خــدا نیست،

  تــــو همــــه اعتـقــــادا اشتبــــاه می شـــه ...

همیشه هــم ی عـده گرگن تو لبـاس میــش !


/دیالوگ فیلم دلشکسته.../



تاريخ : پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 | 13:9 | نویسنده : حسین |
در كتاب چار فصل زندگي

صفحه ها پشت سرِ هم مي روند

هر يك از اين صفحه ها، يك لحظه اند

لحظه ها با شادي و غم مي روند...

گريه، دل را آبياري مي كند

خنده، يعني اين كه دل ها زنده است...

زندگي، تركيب شادي با غم است

دوست مي دارم من اين پيوند را

گر چه مي گويند: شادي بهتر است

دوست دارم گريه با لبخند را


"مرحوم قیصر امین پور"


جا داره همین جا ازتموم دوستانی ک تو این مدت ما رو مورد لطف خودشون قرار دادند تشکر کنم واقعا اگر دلگرمی و حمایت شما نبود نمیتونستم ادامه بدم...
 
از بهترین دوستم نیز ک همیشه مشوق و راهنما و همراه من بودند از ته قلبم تشکرمیکنم‌‌‌‌ یکی از دلایلی هم ک باعث شد برگرددم فقط و فقط وجود ایشون بوده...
از همتون ممنونم ...


تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 13:30 | نویسنده : حسین |

 

دندانهایش داشت در می آمد

ک موهای سرش ریخت ...


وقتی قلممْ حرف ها را ک هیچْ خودش را هم سانسور می کند...

عید من آن روزی است ک تو خوب باشی...



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 10:8 | نویسنده : حسین |
برایتان رویاهایی آرزو میکنم تمام نشدنی

و آرزوهایی پرشور

که از میانشان چندتایی برآورده شود...

برایتان آرزو میکنم که دوست داشته باشید

آنچه را که باید دوست بدارید

و فراموش کنید

آنچه را که باید فراموش کنید...

برایتان شوق آرزو میکنم..

آرامش آرزو میکنم...

نوروزتان پیروز


متاسفانه ب دلیل بی احتیاطی خودم این پست حذف شد و باعث شد کامنت های دوستان همه حدف بشن همین جا از همه دوستان صمیمانه عذرخواهی میکنم ایشالا ک بنده رو عفو می کنین...



تاريخ : جمعه یکم فروردین 1393 | 13:48 | نویسنده : حسین |

آقــا جـان نـخوان...
هـر دوشنـبـه و پـنـج شنبـه داغ ِ دل تـازه میکـنی کـ چـه ؟
کـم غصـه داری ؟!
پـرونـده من کـ خـوانـدن نـدارد عـزیـز دل
خستـه ام از ایـن احسـاس هـای فـلـه ای ؛
پُـرَم ... بـدجور ...
 نـه ! مـن یکی اهل عمـل نمیشـوم ...
راوی ارونـد میگفت کـ تـو روی مـا حساب بـاز کـرده ای ؛
 جـسارت است ولی ، مـعطـل مـن یـکی نبـاش ...!

گفتی تا انگشت های دستت را بشماری برمیگردم...

کجایی ک از مردم شهر...

 انگشت گدایی می کنم ...



تاريخ : یکشنبه یازدهم اسفند 1392 | 22:43 | نویسنده : حسین |

عشق آمد خویش را گم کن عزیز

قوتت را قوت مردم کن عزیز

عشق یعنی خویشتن را گم کنی

عشق یعنی خویش را گندم کنی

عشق یعنی خویشتن را نان کنی

مهربانی را چنین ارزان کنی

عشق یعنی نان ده و از دین مپرس

در مقام بخشش از آئین مپرس

هرکسی او را خدایش جان دهد

آدمی باید که او را نان دهد


تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 20:53 | نویسنده : حسین |

كوه پرسيد ز رود، زير اين سقف كبود، راز ماندن در چيست؟؟!!!!

 گفت : در رفتن من...  كوه پرسيد : و من؟؟!!!! 

 گفت: در ماندن تو !!!! 

 بلبلي گفت: و من؟؟!!!! 

 خنده اي كرد و بگفت: در غزل خواني تو!!!! 

 آه از آن آبادي، ك در آن كوه روَد، رود مرداب شود و در آن

بلبل سر گشته سرش را به گريبان ببرد و نخواند ديگر،

 من و تو: بلبل و كوه و روديم

راز ماندن جز در

خواندن من، ماندن تو، رفتن ياران سفر كرده يمان نيست، بدان !!!!!!

 



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 | 20:48 | نویسنده : حسین |

پدرم میگفت:

محبتت را به برگ ها سنجاق مزن

که باد با خود می بَرد...

محبتت را به آب جویی بریز

که با ریشه ها عجین شود...

ریشه ها هرگز اسیر باد نیست...

                              

                          مادرم میگفت:

                          پروانه ی محبتت را

                          به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد...

                          محبتت را به خانه ی دلی بنشان

                          که خیال بیرون شدن ندارد...


                                                   و یاد معلمم بخیر...

                                                   هر وقت به آخر خط میرسیدم میگفت:

                                                   نقطه سر خط...

                                                   مهربان تر از خودت

                                                   با دیگران باش...





تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن 1392 | 10:41 | نویسنده : حسین |

گفتند : «کلاغ»، شادمان گفتم : «پر»
گفتند : «کبوترانمان»، گفتم : «پر»

گفتند : «خودت»، به اوج اندیشیدم
در حسرت رنگ آسمان گفتم : «پر»

گفتند : «مگر پرنده ای؟»، خندیدم
گفتند : «تو باختی» و من رنجیدم


در بازی کودکان فریبم دادند
احساس بزرگ پر زدن را چیدم
آنروز به خاک آشنایم کردند
از نغمه پرواز جدایم کردند
آن باور آسمانی از یادم رفت
در پهنه این زمین رهایم کردند

گفتند : «پرنده» ، گریه ام را دیدند
دیوانه خاک بودم و فهمیدند
گفتم که «نمی پرد» ، نگاهم کردند
بر بازی اشتباه من خندیدند ...



تاريخ : شنبه بیست و هشتم دی 1392 | 11:47 | نویسنده : حسین |
ظـلـمـتـ نـفـسـیـ ...

گـفـتـمـ چـرا قـلـبـم دگـر بـر تـار زلـفـتـ گـیـر نـیـسـت

سـر بـر زمـیـن افـکـنـد گـفـتـ خـود کـردهـ را تـدبـیـر نـیـسـت :(



گـفـتـم دگـر گـویـا افـتـاده ام از چـشـم تـو

بـا غـم نـگـاهـم کـرد و گـفـت مـولـا ز نـوکـر سـیـر نـیـست...



گـفـتـم دگـر گـویـا افـتـاده ام از عـشـق تـو

گـفـتـا کـه یـا زهـرا بـگـو ای بـنـده هـرگـز دیـر نـیـسـت....




تاريخ : پنجشنبه نوزدهم دی 1392 | 19:10 | نویسنده : حسین |

بچه ک بودیم . . .
جاده ها خراب بود . . . !
نیمکت مدرسه ها خراب بود . . . !
شیرای آب خراب بود . . . !
زنگای در خونه ها خراب بود . . . !
ولی . . .آدما سالم بودن . .



تاريخ : یکشنبه هشتم دی 1392 | 15:19 | نویسنده : حسین |

                من ناشکرم! تو ناشکری؟ او بابت همان لقمه شکر میکند...
          ما ناشکریم! شما ناشکرید؟ آنها با تمام سادگی چقدر خوشبختند...

            من وبلاگ دارم. تو وبلاگ داری؟ او حسرت کار با کامپیوتر را دارد...
               ما وبلاگ داریم! شما وبلاگ دارید؟ آنها فقط غم دارند....



   من میخندم. تو میخندی. او گریه میکند
            ما میخندیم. شما میخندید. آنها به زور لبخند میزنند...


من میخوانم. تو میخوانی. او سواد ندارد...
 
 ما میخوانیم . شما میخوانید. آنها کتاب ندارند...


تاريخ : سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 | 11:51 | نویسنده : حسین |
زمانبندی خدا بی نظیر است،

نه هیچگاه دیر نه هیچگاه زود

کمی بردباری می طلبد و ایمان بسیار،

اما ارزش انتظار را دارد ...



تاريخ : سه شنبه دوازدهم آذر 1392 | 21:17 | نویسنده : حسین |

آری بهــار زیبـاسـت


باران دل انگـیز اسـت، برف زیبـاسـت 


وقــتی از پشـت پنجـره اتاقـی گـرم


نظـاره گـرش باشـی


باران از دید کودک فـقـــیـر یعنی :


صـدای چـکه کـردن ســقـف 

 
و زمسـتان یعـنی :


ناخـنهــای کــبـود شـده از فــرط سـرما

 

 گـاهی هــم به آنهـا بیـانـدیـشــیـم . . .


منم بارون رو دوست دارم ولي نه وقتي  كودكي از راه شستن سنگ قبر نان در مي آورد...!!!



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 | 19:52 | نویسنده : حسین |
روی دستش، پسرش رفت، ولی قولش نه!
نیزه ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه!

این چه خورشیدِ غریبی ست که با حالِ نزار،
پای نعشِ قمرش رفت، ولی قولش نه!

باغبانی ست عجب! آن که در آن دشتِ بلا،
به خزانی ثمرش رفت ، ولی قولش نه!

شیر مردی که در آن واقعه هفتاد و دو بار،
دستِ غم بر کمرش رفت، ولی قولش نه!

جان من برخیِ " آن مرد " که در شط فرات،
تیر در چشمِ ترش رفت، ولی قولش نه!


هر طرف می نگری نامِ حسین است و حسین،
ای دمش گرم!! سرش رفت، ولی قولش نه!



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم آبان 1392 | 23:31 | نویسنده : محمد |


خجالت نکش..


اینجوری هم به من نگاه نکن...

تو در چشمان من از تمام فرشته های دنیا زیبا تری..


حتی با این لباس کهنه...


با این دستهای چروک و سرما زده ...

لبخند بزن عروسک من...

سهم تو از دنیا لقمه ی کوچکی است که در دست داری...



تاريخ : سه شنبه هفتم آبان 1392 | 18:33 | نویسنده : حسین |
باید که ز داغم خبری داشته باشد ،

هر مرد که با خود جگری داشته باشد...
حالم چو دلیری ست که از بخت بد خویش...
 در لشکر دشمن پسری داشته باشد !
حالم چو درختی است که یک شاخه نا اهل...
بازیچه ی دست تبری داشته باشد!
سخت است پیمبر شده باشی و ببینی...
فرزند تو دین دگری داشته باشد !
 آویخته از گردن من شاه کلیدی...
این کاخ کهن بی که دری داشته باشد!
سردرگمی ام داد گره در گره اندوه...
 خوشبخت کلافی که سری داشته باشد !



تاريخ : چهارشنبه یکم آبان 1392 | 12:24 | نویسنده : محمد |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.