
فریاد تو در همیشه هامان جاری است...
ای امام خوبی ها !
در عزایت...
تازه شروع می شویم...
شروع میشویم و به پایان نمی رسیم...
وظیفه همة ماست که با توکل به خدا و تقویت روح اخلاص و همبستگی ،حرکت عظیمی را که امام بزرگوار آغاز کرده اند ادامه دهیم .

امام به همه فهماند که انسان کامل شدن ، علی وار زیستن
وتا مرزهای عصمت پیشرفتن افسانه نیست !
هیچ وقت این سخن امام خمینی را از یاد نمی برم که فرمودند:
آمریکا با سرنیزه به شما حمله نمی کند بلکه با قلم بر شما حمله ور می شود...
از باغ میبرند چراغانیات کنند...
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند!
پوشاندهاند "صبح" تو را "ابرهای تار...
تنها به این بهانه که بارانیات کنند!
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند...
این بار میبرند که زندانیات کنند!
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی...
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند!
یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست...
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند!
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست...
گاهی بهانه است که قربانیات کنند!
انصافاً تک تک بیت هاش زندگیه!!! دمش گرم!
همه ی شعرهاش قشنگه
کار دست همیشه مشت شدن نیست .....
دست که فقط برای این کار ها نیست .....
گاهی دست میبخشد .....
نوازش میکند ..... احساس را منتقل میکند .....
گاهی چشمها به سوی دست توست .....
دستت را دست کم نگیر ........
راستیتش هر چی از شهدا می نویسم بازهم حس میکنم یه تکلیف خیلی بزرگ رو دوشمه...
نه که فقط تکلیف نوشتن،
تکلیف خیلی کارها به خصوص بندگی و تذهیب نفس.
به قول رهبر عزیزمون سید علی قهرمان! "با این ستاره ها (شهدا )راه رو میشه شناخت..."
و از هر لحظه ی عمرشون میشه الگو گرفت...
انصافا هر چی بیشتر خاطرات شهدا رو میخونم ...هر چی بیشتر تو زندگیشون ریز میشم ...
هر چی بشتر بزرگیهاشون رو میخونم ...بیشتر به این زندگی پوچ خودم پی می برم ...
زندگی ای که پر از اشتباه بوده ...
زندگی که کم کم داره تموم میشه و هنووووووووووز نمیدونم منتظر چی هستیم؟؟؟؟؟
شهید زین الدین 24 ساله تقریبا هم سن و سال من وتو ،شهید باقری ، شهید همت ،
شهید باکری،و...هر کدومشون یک دنیا الگو هستن برای زنگی ما...
و به قول شهید آوینی : ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود نشستی ،
دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون
کش...

تا درهایی که به سویم میگشایی ندانسته نبندم
معلم که خنده اش گرفته بود ،پريد وسط حرف علي و گفت : ببين علي جان ! موضوع
انشاء اين بود که « در آينده مي خواهيد چه کاره بشين » .
بايد در مورد يه شغل يا يه کار توضيح مي دادي . مثلاً ،
پدر خودت چه کاره است؟
آقا اجازه:
شهيد شده...
شهادت لياقت ميخواهد... و ما آيا لايق اين مقاميم...؟؟
خداوندا تو را سپاس ك قابلم دانستي و ب زيارت خانه ات دعوتم كردي تا پاسخگوي نداي ابراهيم خليل باشم.
خداوندا تو را شكركه توفيق دادي در حريم حرمت محرم شوم،لبيك گويم،بر گرد خانه ات طواف كنم،هاجروار سعي صفا و مروه كنم،ودر سرزمين وحي و ديار پاكان و مهد اسلام روزهايي را ب ياد تو سپري كنم و اطاعت و بندگي را تمرين كنم.
خداوندا توفيق بده ك گرد و غبار نسيان و غفلت بر اين خاطرات نوراني نيفشانم.ياري ام كن تا عهد بندگي را از ياد نبرم.
با تو عهد مي بندم دلي را ك خانه ي محبت تو بود،ب شيطان و نفس اماره نسپارم.
زباني را كه اين ايام ب ذكر تو مشغول بود ،ب تهمت و غيبت و دروغ نيالايم.
قول ميدهم با چشمي ك ب كعبه تو نگريسته گناه نكنم و با گوشي ك نداي تو را شنيده،ب حرام گوش ندهم،دستي ك حجرالاسود و كعبه را لمس كرده ،ب سوي حرام دراز نكنم.
خدايا ياورم باش تا باورم را از دست ندهم،
نصيرم باش،تا اسير دنيا نشوم،
روزي كن،تا دوباره ب زيارت خانه ات بيايم.
آمين ، يا رب العالمين...
شب كه بیاید
این نامه هم تمام می شود
و من به عكس كودكی ام كه روی تاقچه پیرتر شده
نگاه خواهم كرد
و به یاد خواهم آورد
كه هیچ كس با ما نگفت
پنجره
جا پای رهگذران را از یاد می برد
وآسمان كفاف این همه تنهایی رانمی دهد
كاش به ما كسی گفته بود كه ماه
پشت درهای بسته می میرد
مرگ می آید
و فردا دنباله ی خواب دیشب است
اين مطلب رو از آخر يكي از جزوه هام انتخاب كردم ب نظرم زيبا و بامفهوم بود.
پرسید : ناهار چی داریم مادر ؟
مادر گفت : باقالی پلو با ماهی
با خنده رو به مادر کرد و گفت :
ما امروز این ماهی ها را می خوریم
و یه روزی این ماهی ها ما را می خورند
چند وقت بعد... عملیات والفجر 8 ... درون اروند
رود گم شد ...
و مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد .....
ومقصدهایی برای نرسیدن
آرزوهایی برای برآورده نشدن
وعشقهایی برای نورزیدن
اما همیشه خدایی هست برای پرستیدن...
خدایا مرا ببخش!
به خاطر همه لحظه هایی که به یاد تو نبوده ام.
به خاطر همه سجده هایی که زود سر از مهر برداشته ام.
به خاطر همه درهایی که کوبیده ام و خانه تو نبوده اند.
به خاطر همه حاجاتی که از غیر از تو خواسته ام.
به خاطر همه آنچه به خاطر سعادت من از من خواستی و من اعتماد نداشتم.
به خاطر همه آنچه خواستی به من بفهمانی و من نفهمیدم.
به خاطر همه نعمتهایی که من شکر نکرده ام.
به خاطر همه چشم پوشیهایت که سوء استفاده کرده و گستاخ تر شده ام.
به خاطر همه آنچه در راه من خرج کرده ای و من هیچ در راه تو خرج نکرده ام.
به خاطر…
مرا ببخش

خانه ما دیوار ندارد
می توانی بیایی
گاهی سر بزن
نترس گرسنگی ما واگیر ندارد !!!
اختلاف یعنی

پسر جان مردم ما خیلی سنگین شدن
با این ترازو نمیشه وزنشون کرد!!!!!!!
لنگه های چوبی درب حیاطمان؛
گر چه کهنه اند و جیرجیر می کنند؛
ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند ...
«مرحوم حسین پناهی»

سال هایی که رفته اند آدم های زیادی را با خود برده اند...
آدم هایی خیلی عزیز یا خیلی منفور که اغلب در گذر زمان گم شدند.
اما یکی از این آدم ها که همراه آن سالها رفت، هنوز "هست"!
آنقدر پر رنگ که از یاد تاریخ نمی رود... او بی آنکه اهل نقشه کشیدن زد و بند باشد
حساب و کتاب آنهایی که فکر می کردند ابر قدرتند را بهم ریخت! خیلی راحت!
همین که داشت زندگی اش را میکرد وحشتی به دلشان انداخت که گفتند "کاریزما" دارد
همین که داشت زندگی اش را میکرد رهبر مردمی شد که گفتند "او روح و قلب ماست"
با این حال خودش معتقد بود زندگی اش جزئی از حوادث این عالم بوده است.
اما در تمام زنگی اش برای اینکه برای خدا کار کند زحمت کشید یاد پر رنگش در حافظه تاریخ
حاصل همین تلاش هاست.
آمدند نصیحتش کنند که علیه شاه حرف نزند.گفتند :با این کار هایی که می کنید
"شما را می کشند"سرش را بالا گرفت توی چشمهایشان نگاه کرد
ترسی توی چشم هایش ندیدند! آرام گفت:
"بگذارید بکشند آنوقت از خون من برای اسلام استفاده کنید" .
روی پرده کعبه
این آیه حک شده است:
"نبی عبادی انی انا الغفور الرحیم ..."
و من ...
هنوز و تا همیشه
به همین یک آیه دلخوشم ...
" بندگانم را آگاه کن که من بخشنده مهربانم "
گل آفتابگردان ایستاده جان داد!! درختها ایستاده مردند! و اسبها ایستاده خوابیدند... نمی دانم!! چه رازی بود بین نجابت و ایستادگی...!!!!
تنهائی را بلندترین شاخه درخت
خوب میفهمد
انگار هرچه بزرگتر می شویم تنهاتر می شویم!!
براستی خدا از بزرگی تنهاست یا از تنهائی بزرگ!؟؟

توی ظل گرمای تابستان...بچه های محل سه تا تیم شده اند...توی کوچه ی هجده متری...
تیم مهــدی یک گــل عقب است... عرق از سر و صورت بچه ها می ریزد... چیزی نمانده ببازند...
اوت آخراست... مادر می آید روی تراس :
«مهدی! آقا مهدی! برای ناهار نون نداریم ها... برو از سرکوچه دو تانون بگیر.»... توپ زیر پایش می ایستد! بچه ها منتظرند!
توپ را می اندازد طرفشان و می دود سر کوچه!!

صبح هاش رو با ياد مولايش مهدي (عج) آغاز مي کردید ...
ولی حالا ديگر ...
شهید مطمئنا تا ابد زنده است ، اما جسمش نيست تا رفع بلا از زمينيان کند !
حاج مهدي !در روزگاري شما را پيدا کردم که ديگر نبودي ...نفس هايتان نبود ...فقط چند تا عکس بود و چندتا کتاب که در قالبش نمي گنجيديد.... در روزگاري شما را يافتم که ديگر چشمان آسماني و نافذتان که هميشه از خوف خدا گريان بود ،نيست تا نگاهمان کند ...
روزگار خيلي عوض شده ...
ديگه چادرهاي مشکي که يادآور چادر خاکي بي بي دو عالم بود خريداري ندارد ،
خوش به حالتان که نيستيد!!
این روز ها گوش مردم پُر شده از آهنگ ها و ترانه هاي غربي ...
ياد اونايي بخير که قوت قلب رهبر و مردمشون بودند ...
ياد همه شهدا بخير ...

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گلهای سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گلسرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.
زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بینتیجه ماند.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر
همه دستهایی را که برای دوستی به سمت ما دراز میشوند، پس بزنیم فقط به
این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما
سوءاستفاده کرد.
زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دلبستن بهراسیم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانسها و فرصتهای طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصتها موفق نبودهایم.
زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم

به باباش ميگه بابا من الان شدم مثل رونالدو يا روبرتو کارلوس؟
باباش ميگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تيپ تري....
زیر و رو کنم...
پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسرکار...
کارت های اعتباری...
کارت های دعوت عروسی و عزا...
قبض های آب و برق و غیره و کذا...
برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده...
رونوشت بخشنامه های طبق قاعده...
نامه های رسمی و تعارفی...
نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی...
برگه ی رسید قسط های وام...
قسط های تا همیشه ناتمام...!
پس کجاست؟
چندبار
جیب های پاره پوره را
پشت و رو کنم:
چند تا بلیط تا شده...
چند تا اسکناس کهنه و مچاله...
چند سکه ی سیاه...
صورت خرید خوار و بار...
صورت خرید جنس های خانگی...
پس کجاست؟؟!
"یادداشت های درد جاودانگی"
آدمها مثل کتابند،برگرفته از مطالب جالب.
از روی بعضیها باید مشق نوشت.
از روی بعضیها باید جریمه نوشت.
بعضیها را باید چندبارخواند تا معنیشان رافهمید.
بعضیها را باید نخوانده کنارکذاشت!
آدمیان به لبخندی که برلبها می نشانند و به احساس خوبی که برجا مینهند،ماندگارند.
ماندگار باشید
چندگاهیست وقتی می گویم :
اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن
با آمدن نام دلربایت دلم نمی لرزد
چندگاهیست وقتی می گویم :
صلواتک علیه و علی آبائه
به یاد مصیبتهای اهل بیتت اشک ماتم نمی ریزم
چندگاهیست وقتی می گویم :
فی هذه الساعة
دگر به این نمی اندیشم که در این ساعت کجا منزل گرفته ای
چندگاهیست وقتی می گویم :
و فی کل الساعة
دلم نمی سوزد که همه ساعاتم از آن تو نیست
چندگاهیست وقتی می گویم :
ولیا و حافظا
احساس نمی کنم که سرپرستم، امامم کنار من ایستاده و قطره های
اشکم را به نظاره نشسته است
ادامه مطلب...
ادامه مطلب
از من که سالهاست گفته ام<ایاک نعبد>
اما به دیگران هم دل سپرده ام
از من که سالهاست گفته ام<ایاک نستعین>
اما به دیگران هم تکیه کرده ام
اما رهایم نکن...بیش از همیشه دلتنگم
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم

میدانم بابا دو بخش است:
بخشی در صحرا و بخشی بالای نیزه...
اما اینکه عمو چند بخش است فقط بابا میداند...
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)
وقتی باران می بارد یاد خدا را بیشتر احساس میکنم
چون باران یعنی نقطه چین تا خدا .......
برای شستن خستگی ها....برای شستن حسرت ها....
می شوم تکراری ترین تصویر خیابان های شهرم......
چتر را می بندم....
می روم زیر باران....
شاید باران بشوید خستگی ها را....بشوید حسرت ها را...
شاید....
شاید باران شود نقطه چین تا خدا........
و بگویم من خـــــــــدا را دارم

اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی،
آهسته رد شو!
غم را با هزار بدبختی خوابانده ام...

